به مناسبت ٩ اسفند سومین سالگرد پدربزرگ عزیزم
عزیزی که تمام دوران کودکیم باهاش گذشت
مهربونی که با رفتنش به ماه اسفندهای زندگیم رنگ تیره زد
پیرمردی که دوستش میداشتم و دارم چون به معنای واقع انسان بود و مهربان
مهربونی که عاشق صدای قشنگش بودم
مخصوصا وقتی که واسه من اختصاصی تو ماشینش می خوندو تمام خاطرات خوشی که اون برام خلق کرد
حیف که نیستی تا همسر مهربونم جواد قشنگم رو ببینی
مطمئنم اون رو هم مثل من دوست میداشتی
میدونم که اون بالا بالا ها با خوشحالیم خندیدی و با گریه هام هم گریه کردی
دلم واست تنگ شده
خیلی زیاد......
ای کاش می توانستم تمام روزهای عمرم را به تو ببخشم ، به تویی که صدای بارانت ، کودکی من در پشت شیشه هاست.
به تویی که با "یاکریمهای آبی" همصدا شدی و با سکوت شب یاسها خندیدی.
رفتن تو داغی ست بی تردید و گنگ. من همیشه مرگ را درپشت شیشه های سفید ، ریشخند می کردم ، اما تو آن را به پیشواز رفتی و "یلدا"ی طولانیت به صبح رهایی رسید.
دستهایت را در دستم بگذار تا گرم شود ، بگذار تا بار دیگر همرنگ بادبادکهای تابستانی شوم.
دیروز از کوچه های تو که رد می شدم ، عطر لباسهایت چشمهایم را مست کرد.
یادت هست با من عهد بستی تا شکفتن بادامها بمانی؟ یادت هست ...؟
چه زود این عهد را شکستی پدربزرگ!! می گفتی از بند تن این تخت رهاییم آرزوست.
من بی تو این جشن را نخواسته ام و نخواهم خواست! ای عزیزترین ، ای ساده ترین تصویر خیال انگیز کودکی ،
"رهاییت مبارک"


نوشته شده در چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٩ ب.ظ توسط مریم

